و حالا سفر نامه سوریه..
جای همه گی خیلی خیلی خالی بود..اونجا به یاد همه بودیم..برای همه دعا کردیم..
من که بی اختیار اسم همه ی اونایی که میشناختم و به زبون میاوردم و باعث میشدم اگه مامان کسی و فراموش کرده یادش بیاد براش دعا کنه.
شبی که میخواستیم بریم فرودگاه متاسفانه من از روی تختم افتادم پایین و تا ۲ روز نمیتونستم راه برم..و اول سفرمون با کلی استرس برای مامان شروع شد..
هتل ما نزدیک حرم حضرت زینب بود ...البته من بیشتر حرم حضرت رقیه رفتم.چون مامان و عمه الهام موقع نماز صبح میرفتن حرم حضرت زینب و من پیش بابا میموندم.
اولین باری که رفتیم حرم حضرت رقیه من دست ابوالفضل و گرفتم و آروم آروم راه رفتم..به سختی راه میرفتمو پام رو زمین کشیده میشد ولی به هر حال راه رفتم .همون لحظه مداح کاروانمون داشت میخوند و من جلو چشم همه راه رفتم..همه خوشحال شدن و مداح هم شروع کرد روضه ی حضرت رقیه خوندن.همه اونجا میدونستن که من ۳ سالم تموم شده.
صحن حرم حضرت رقیه
خلاصه در کنار زیارتها کلی هم بازار های دمشق و شام و میچرخیدیم. و من برای تک تک دوستام سفارش خرید میدادم.
به خاطر شهادت حضرت رقیه اکثر مداح های معروف اونجا بودن و برنامه های خیلی خوبی برگزار میشد.مامان یه چادر و مغنعه برام خرید از اونجا.منم تا میفهمیدم میخوایم بریم حرم میگفتم میخوام رقیه بشم و سرم میکردم.البته زود هم در میاوردم.
فاطمه و ابوالفضل خیلی هوای منو داشتن .تو اتوبوس هر جا میرفتیم پیش اونا می نشستم و کلی برام شعر میخوندن..
وقتی سوار اتوبوس میشدیم من بلند بلند مداحی میکردم و همه هم کلی فیض میبردن..
تو که دل منو بردی آقا..همیشه غصه مو خوردی آقا...الهی نباشم تا که یه روز ..منو به کسی سپردی آقا..
منی که بزرگ شدم تو روضه هات..نگومنو نمیخوای..منی که جوونیمو دادم به پات نگو منو نمیخوای..زنده ام فقط به عشق کربلات ..نگو منو نمیخوای...
نگو منو نمیخوای ..من کجا برم؟نگو منو نمیخوای پیش کیا برم؟نگو منو نمیخوای من چه جور آقا کربلا برم؟
عشقه عشقه ..عشقه به ولاه از تو خوندن..مرگه مرگه ..مرگه به ولاه بی تو موندن...حسییییین حسسسسسین...(همه بخونین)اینو هم میگفتما..
تا اخرشو میخوندم و کلی همه قربون صدقه ی مان میرفتن..(آموزشهای دایی مجیده ها)همشو کامل میخونما...
جریان گم شدن من در مسجد اموی:
یه روز رفته بودیم مسجد تاریخیه اموی که خیلی خیلی هم بزرگه..داخل مسجد که بودیم قرار شد بریم سمت مقام سر امام حسین که یه قسمت دیگه بود.مامان منو سپرد دست بابا و رفت کالسکه مو بیاره..
مسجد اموی
منم پیش بابا بودم..اونجا که نشسته بودیم حوصله ام سر رفت به بابا گفتم..برم پیش مامان؟بابا هم گفت..مامان اونجاست دیدیش؟منم گفتم اره.گفت پس برو..منم راهی شدم..حالا کجا؟رفتم داخل مسجد اموی..کلا از اون محوطه اومدم بیرون و همون راهیو که رفته بودیم و برگشتم..آخه من اخرین باز مامانو داخل مسجد دیده بودم..بابا هم که گفت مامان و دیدی فکر کردم اونجا رو میگه...
حالا مامان منم که رسید اونجا دید منم بغل بابا نیستم..به بابا گفت:فاطمه زهرا کو؟بابا:اومد پیش تو..
ای داد بیداد...فاطمه زهرا گم شد....
مامان دیگه داشت از حال میرفت..تو یه کشور غریب ..منم که به زور حرف میزدم..همش با خودش میگفت که دیگه بچه مو نمیبینم...همه ی کاروان دنبال من میگشتن..
مامان اصلا دیگه امید نداشت که منو ببینه دوباره...تو حیاط مسجد وسط اون همه بچه همش میگفت:خدایا یعنی میشه دخترمو بین این بچه ها ببینم؟
عمه الهام همون لحظه با خودش میگه :حضرت رقیه داری چی کار میکنی با ما؟اون از پاهای فاطمه زهرا که اونطوری شد و با اون وضع جلومون راه میرفت ..کلی هم براش غصه میخوردیم..اینم از الان...اونم فقط سه سالشه..خودت برگردونش....عمه الهام میگفت:انگار یکی بهم گفت برین داخل مسجد..دست مامانو میگیره و به زور میرن داخل مسجد..یه هو داد زد که طاهره ...فاطمه زهرا اونجاست...ببین....مامان فکر میکرد داره اذیت میکنه..
ولی منو دیدن که داشتم با زنجیرای اونجا بازی میکردم..مامان تا منو دید بلند داد کشید که فاطمه زهرااااا..و بلند بلند گریه کرد..منم رفتم بغلش و کلی گریه کردم و میگفتم مامان گریه نکن..کجا بودی؟؟
خلاصه که کلی همه حرص خورده بودن و به بابا گفتن که باید یه چیز مهمونمون کنی ..فشار مون افتاده..
بابا هم همه رو مهمون کرد بهترین بستنی فروشه بازار حمیدیه شام..
دیگه تا اخر سفر نمیزاشتم مامان گریه کنه..وسط برنامه های حرم تا میدیدم بغض میکنه بلند گریه میکردم که مامان گریه نکن.
مسجد اموی قبل از گم شدن
مامان یه دونه از این گوشی های بادگیر که عروسکی هستن برام گرفت منم گزاشتم تو گوشم..بعد از ۱۰ دقیقه ای که راه رفتیم به مامان گفتم پس چرا صداش نمیاد؟سیم نداره؟(فکر کردم هد فونه)
خیلی خیلی سفر خوبی بود..با اون که کالسکه برده بودیم ولی همش میرفتم بغل مامان..که کلی کمر درد میگرفت.
یه سفر یه روزه هم رفتیم کشور لبنان ..شهر بیروت.عروس خاور میانه...خیلی خیلی شهر زیبایی بود..یه شهر با مردم عرب ولی به سبک کاملا اروپایی...خیلی از زیبایی های این شهرلذت بردیم.کلی هم جاهای دیدنی داشت که با وقت کمی که داشتیم تقریبا همه جا رو دیدیم.
در کناز همه ی زیبایی های اونجا دریای مدیترانه خیلی دیدنی تر بود...
نمای زیبای شهر بیروت
اینم سفر نامه ما..البته گفتنی ها بیشتر از اینا بود..ولی شما عزیزان خسته میشین.. فرصتهای بعدی براتون تعریف میکنیم...
پی نوشت۱:تو این هفته کلی مهمون داشتیم..که یکی از مهمونای خوبمون خاله مژگان و آندیا جون بودن . تو پست بعدی عکسها شو میزاریم...
پی نوشت ۲:عمه الهام و عمه شبنم عروس دایی های بابا جون (بابا ی مامان)من میشن ..منتها برای مامان من مثل خواهر میمونن و ما خیلی به هم نزدیکیم.منم بهشون میگم عمه.


