سلام سلام........
حالتون خوبست؟؟؟؟؟؟؟؟(اصفهونی میپرسیم دیگه؟؟؟)
ما برگشتیم ........جای همه گی بسیار بسیار خالی....واقعا که این اصفهان نصف جهان خیلی خیلی شهر قشنگیه....خوش به حال اصفهانی ها..البته مثل تهران خودمون کلی ترافیکم داره ها....
ما روز ۵ شنبه ساعت ۶ صیح به همراه( مامان جون و خاله طیه و دایی مجید)(خاله شمنم (شبنم) و شقایق و محمد امین ) که من همش صداش میکردم علی ...از ترمینال بیهقی(آرژانتین )راهیه شهر اصفهان شدیم...
همسفر خوب داشتن واقعاً نعمت بزرگیه....کل مسیر و میخندیدیم.منم از اونجایی که خیلی فضول تشریف دارم یه لحظه هم چشم روی هم نزاشتم...حواسم به کل مسافرا بود...همه جا میچرخیدم برای خودم...تازه به آقای راننده هم دستور میدادم که فیلم بزار...
محل سکونت ما منزل پدریه خاله شبنم بود که در شهر مِیمه بود...یه شهر کوچیک و زیبا .از میمه تا اصفهان ۹۰ کیلومتر راه بود..برای همین ما مجبور بودیم هر روز صبح این مسیر و تا اصفهان بریم و شب برگردیم...مامان جان ما کلی بیچاره میشد تو این مسیرا...البته کلی خوش میگذشت بهمون...ولی خسته گیشم خیلی زیاد بود.
سعی کردیم بیشتر جاهای دیدنی شهر اصفهان و بریم....۳۳ پل....پل خواجو....میدون نقش جهان...عالی قاپو..مسجد جامع...یه مسجد دیگه که مامان یادش نیست...پارک کوهستانیه صفه...و .........مگه تموم میشه دیدنیهای اصفهان...ما که وقت کم آوردیم حسابی...البته اگه باباها بودن وقت میاوردیما....اگه گفتین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه باباها بودن نمیزاشتن این مامانا نصف روز و دور میدون امام بچرخن و خرید کنن....دایی مجید و محمد امین که یه سره میگفتن...بسه دیگه چه قدر خرید میکنین؟؟؟؟؟؟حالا هیچیم نمیگرفتنا...
نهار ها رو میرفتیم رستوران نقش جهان که خیلی خیلی رستوران زیبایی بود...پیشنهاد میکنم اگه نرفتین حتما برین و بریانیه مخصوص اصفهانی ها رو بخورین...
حالا یه خورده از خودم بگم....
از روز اول تا روز آخر از کنار محمد امین جُم نمیخوردم....کلی هم محمد امین هوامو داشت...همش به مامان میگفتم بغلم کن...کمر مامانمون در طی این مسافرت مرخص شد...بقیه هم شانس آورده بودن که بغلشون نمیرفتم...البته شقایق خیلی منو میچرخوند..آخه کلی از اسبها خوشم اومده بود..کالسکه هم سوار شدیم....ولی دوست داشتم همش بریم کنارشون..من نگاشون کنم...
این شقایقم یه سره برام میخوند:(ای جان جان..درد و بلات بخوره تو سرم عشقم)منم حفظ شدم...همش میگم اینارو...تازه این همه با شقایق دوست بودیم تا میومد طرفم داد میزدم بلو تنال(برو کنار)....
شبا هم که خسته و کوفته میرسیدیم همه میخواستن بخوابن من تازه بازی کردنم میگرفت..اصلا نمیدونم خستگی چی هست؟؟؟؟؟؟؟
یه چند باری هم از اون گریه قشنگا کردم که کلی مامانم حرص خورد...
پل خواجو که رفتیم .. از زیر پل صدای چند نفر میومد که میخوندن..ما هم رفتیم زیر پل و دیدیم کلی از مردم جمع شدن اونجا..۴ نفر آقا با صدای خیلی خیلی قشنگی با همدیگه آواز میخوندن...خیلی دلچسب بود..مخصوصا یه نفرشون خیلی خوب میخوند...خاله شبنم پرسید :گفتن اینا برای دل خودشون میخونن و هیچ پولی هم نمیگیرن...!!!
با همدیگه رفتیم همون مسجده که مامان اسمش یادش نمیاد ...دیدیم هیچ کس نیست جز ۲ نفر توریست خارجی...از اونجایی که ما از آپاچیا چیزی کم نداشتیم شروع کردیم به داد و هوار کردن...صدا خیلی خیلی پخش میشد.از ۱۰۰ تا دستگاه اکو بدتر...
حالا هر چی مامان اینا میگفتن زشته...ما گوشمون بدهکار نبود...من که دور تا دور این مسجد و میچرخیدم دنبال دایی مجید و محمد امین و بلند بلند جیغ میزدم و میخندیدم..عقده ای خالی کردیم اساسی...
این خارجیهام ازمون عکس گرفتن در حد دکترا....بعداًما رو نشون میدن و میگن اینا از عجایب مردم ایران بودن....بنده خدا ها هنگ کرده بودن....
آهااااااااا...یادمون اومد...مسجد لطفعلی خان.........اگه این مامان ماست که بازم اشتباه نوشته...اگه اشتباه بود شما بگید...خلاصه که یه سفر داشتیم پر از خنده و شادی...
یه مسئله ای فکر مامانمان را عجیب مشغول کرده بود....ولی در کل خیلی خیلی خوش گذشت...کلی خاطرات داریم که نمیشه نوشت...یعنی خیلی طولانی میشه...همشون جالب انگیز...
شاید تو این ماه یه سفر بریم شهر گرگان...(نهارخوران)....تازه قراره آخر این ماه باز بریم انزلی عروسیه خاله مریم و عمو سیدم....دعا کنین جور بشه تا بریم....
فکر کنم امسال سال پر مسافرتی داریم ....مامان منم با این همه اذیت و شیطنت من روحیه ی بسیار خوبی داره ماشاله.....بزنین به تخته....
مامان جان بگیر بشین تو خونه....
(ببخشید عکسها کم بود....آخه اکثر عکسهامون دسته جمعی بود....شرمنده ............)


